روزها میگذرند و شبها هم انگار، اما راستش را که گفته باشم، شب | Black DreaM
روزها میگذرند و شبها هم انگار، اما راستش را که گفته باشم، شبها اصلا نمیگذرند، میمانند و جوانه میزنند در آدم و چیزی عجیب در آدم ریشه میزند و بزرگ میشود و انگشتانت را که بر آن گذاشته باشی، تکان خوردنش را هم حس خواهی کرد، و در تاریکترین جای شب درست یک لحظه قبل از جوانه زدنش از آدم، ناگهان هوا روشن میشود و همه چیز تمام میشود دیگر و هیچ چیز از آن را هم که نمیشود به روز رساندش، پس فراموش میکنی و روز فراموشان را دوباره آغاز میکنی و منتظر شبی میمانی که دوباره در خودت بیحاصل جوانه زده باشی
| یک مماس |